اسماعيل بن محمد مستملى بخارى

824

شرح التعرف لمذهب التصوف ( فارسى )

خويش شب برات ؛ و راوى عايشه رضى الله عنها ، سجد لك سوادى و خيالى و آمن بك فؤادى و هذه يدى التى جنيت بها على نفسى يا رب العظيم اغفر الذنب العظيم فانه لا يغفر الذنب العظيم الا الرب العظيم . و ما دانيم كه جنايت وى زنا و لواطه نبود . اين را معنى نيست مگر تقصير خود اندر طاعت كه آن را همى جنايت دانست . و ما دانيم كه ذنب عظيم وى شرك و عجب و ريا نبود ؛ و ذنب عظيم وى جز ديدن طاعت خويش نبود . يعنى اگر بديدم كه من كه‌ام يا چه كرده‌ام از من اندر گذار . و اگر به مصطفى عليه السلام جز اين گمان برى كافر گردى . آنگاه از اين عجب‌تر است اخلاص عمل چنان كه احمد نام وى است عملش از آن جمله كونين نيكوتر بود . و عذر چنين كه گويى كه جفاى همه عالم فعل وى استى ، طاعت وى پيرايهء طاعت همه خلق ، و عذر وى بيشتر از عذر جافيان همه خلق . با اين چنين حال چون عذر به آخر آمد امر آمد كه : و استغفره انه كان توابا ، تا عايشه گفتى كه مصطفى صلى الله عليه و سلم به آخر عمر بسيار گفتى : سبحان الله و نحمده استغفر الله و اتوب اليه . گفت وى را سؤال كردم كه اين سخن همى بسيار گويى . جواب داد مرا و گفت يا عايشه ، مرا بدين امر است . نگويى چه كرده بود كه وى را امر استغفار آمد ؛ دو معنى دانيم و بس : يكى اينكه چون وى را [ امر ] آمد : فسبح به حمد ربك ، پاكى ما بين و پاكى ما گوى ؛ اندر نظارهء پاكى حق تعالى همه كمال خويش قصور ديد ؛ استغفار از اينجا واجب آمد . از اين نيكوتر است كه دعوت كرد و امانت گزارد و حق به جاى آورد و خدمت را ميان اندر بست . آنگاه زبان بگشاد و گفت : اللهم هل بلغت . امر آمد كه : و استغفره . تبليغ خويش چرا ديدى ، ارسال ما بين ، آنچه اندر همه عمر كرده‌اى همه تقصير است اندر جنب حق منت من . ترا از تقصير استغفار بايد نه افتخار . از اين معنى بود كه پس از آن هر چه وى را دادند و پيش وى آوردند گفت : و لا فخر . تا مر استغفارش چنان كرد كه خويشتن را هيچ چيز نديد ؛ از بهر آنكه